تبليغاتX
mekebi93





















mekebi93

در کنار هم

 


هرگز خسته نمی شدم از این کوچه به کوچه بی مقصد دویدنم ومنتظر بودم،

منتظر بودم رسیدنی غیر منتظره شاد و عجیب را،

من کی گم شدم؟

لذت دیدن،نفس کشیدن،دویدن،

لذت جاذبه،

لذت بودنی این چنین،

سرگردان میان این همه،

با شوق از این کوچه به آن کوچه،

سرگردانی لذت بخش من!!!

من کی گم شدم؟

شوقم کی گم شد؟

آرزوهایم کی گم شدند؟

جیب هایم سوراخ بوده اند،شاید!

+نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد1390ساعتتوسط yek adame mehraban | |

دستانت کو؟؟

+نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن1388ساعتتوسط yek adame mehraban | |

و هنوز اینجایم، نفس نفس می زنم...

+نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعتتوسط yek adame mehraban | |

و مرا بگذار تا بپوسم گوشه ی این خیال باطل بودنم،

مرا بگذار تا بال هایم را بسوزم،

مرا بگذار  آینه  بشکنم،

بگذار تا از یاد برم خاطره ی بهشت روشنم،

مرا بگذار زندانی سایه باشم، تا که  روزی به دست آفتابی  فنا شم،

تو بگذار من در این بازی چشم هایم را ببازم، تا که راحت تر با ندیدنم هایم بسازم،

مرا ساده بگذار ولی ساده مگذر که بی تو می میرم  ای اندک احساس خوشایند رهایی، بی تو می میرم!

                               

+نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعتتوسط yek adame mehraban | |

آیا می شود جا زد؟؟

+نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعتتوسط yek adame mehraban | |

اسم تو باران،

آرام آرام بر خاطرم می باری و می شويي غبار دردی را که بر شاخ و برگ احساستم نشسته،

می باری و نفوذ می کنی در عمق وجودم،

می باری و آبياری می کنی ريشه های سترگ اين رنج هزاران ساله را،

اسم تو باران و من دوستت دارم زيرا که تو همان احساس آرامشی،

آرامش از درد همراه با رنجی عميق،

اسم تو باران،نجاتم می دهی و اسيرم می کنی!

اسم من انسان، دوستت می دارم،

اسم تو باران،می زدايي از من و مبتلايم می کنی!

اسم من انسان،باور می کنم!

اسم تو باران، باور می شوی!

اسم من انسان، اسم من...

همه چيز می توانم باشم!

اسم تو باران، اسم من باران...

                                                                        

+نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعتتوسط yek adame mehraban | |

بالاخره برگشتم!

واژه های رنگ پريده لابه لای رشته های اعصابم در تلاطم بودند،

باورش سخت بود، به زودی معدوم می شدند!

دست سرد رشته ها، مثل ريسمانی سهمگين زندگی  را از ميان واژه های گرم می ربود،

قلب واژه ها به روی زمين....

پايان تلاطم،پايان غمگين!

و من رنج می کشيدم...

ريه هايم ترسان لذت زندگی را می بلعيدند و حقيقتی درون رگ هايم جاری بود که با هر تپش قلبم را سنگين می کرد،

لذت و حقيقت و زندگی وترس و درد...

راحتم نمی گذارند!

واژه ها به زودی معدوم می شدند!

  


+نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعتتوسط yek adame mehraban | |

 

رهگذر آمد،

دفتری افتاده بود، در کنار کوچه ی تاريک

دفتری سپيد،

رهگذر دفتر را گشود،

رهگذر شاعر بود،

قلم داشت،

جيب هايش پر غزل بود،

سپيدی دفتر را شکافت،

 غزل را ميان اين سپيدی نشاند،

غزل،غزلی عاشقانه بود،

سرنوشت سپيد دفتر را ناخواسته به سياهی کشاند،

رهگذر رفت و گذشت،

لحظه ها رفت و گذشت،

سال ها رفت و گذشت،

و رهگذری ديگر!

دفتر را گشود،

ورق ها اول سپيد،بعد ها سياه و کنون خونين!

رحمش نيامد،

غزل نوشت،

رفت و گذشت،

وديگرکسی آن دفتر را نديد!

سال ها رفت و گذشت،

و هرگز رهگذری،شاعری،عاشقی،هرگز کسي ندانست که اين دفتر سپيد خط خطی قلب خونمرده ی من است!


 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعتتوسط yek adame mehraban | |