|
هرگز خسته نمی شدم از این کوچه به کوچه بی مقصد دویدنم
ومنتظر بودم، منتظر بودم رسیدنی غیر منتظره شاد و عجیب را، من کی گم شدم؟ لذت دیدن،نفس کشیدن،دویدن، لذت جاذبه، لذت بودنی این چنین، سرگردان میان این همه، با شوق از این کوچه به آن کوچه، سرگردانی لذت بخش من!!! من کی گم شدم؟ شوقم کی گم شد؟ آرزوهایم کی گم شدند؟ جیب هایم سوراخ بوده اند،شاید!
دستانت کو؟؟
و هنوز اینجایم، نفس نفس می زنم...
و مرا بگذار تا بپوسم گوشه ی این خیال باطل بودنم، مرا بگذار تا بال هایم را بسوزم، مرا بگذار
آینه بشکنم، بگذار تا از یاد برم خاطره ی بهشت روشنم، مرا بگذار زندانی سایه باشم، تا که روزی به دست آفتابی فنا شم، تو بگذار من در این بازی چشم هایم را ببازم، تا که راحت تر
با ندیدنم هایم بسازم، مرا ساده بگذار ولی ساده مگذر که بی تو می میرم ای اندک احساس خوشایند رهایی، بی تو می میرم!
آیا می شود جا زد؟؟
اسم تو باران،
آرام آرام بر خاطرم می باری و می شويي غبار دردی را که بر شاخ و برگ احساستم نشسته، می باری و نفوذ می کنی در عمق وجودم، می باری و آبياری می کنی ريشه های سترگ اين رنج هزاران ساله را، اسم تو باران و من دوستت دارم زيرا که تو همان احساس آرامشی، آرامش از درد همراه با رنجی عميق، اسم تو باران،نجاتم می دهی و اسيرم می کنی! اسم من انسان، دوستت می دارم، اسم تو باران،می زدايي از من و مبتلايم می کنی! اسم من انسان،باور می کنم! اسم تو باران، باور می شوی! اسم من انسان، اسم من... همه چيز می توانم باشم! اسم تو باران، اسم من باران...
بالاخره برگشتم! واژه های رنگ پريده لابه لای
رشته های اعصابم در تلاطم بودند، باورش سخت بود، به زودی معدوم
می شدند! دست سرد رشته ها، مثل ريسمانی
سهمگين زندگی را از ميان واژه های گرم می
ربود، قلب واژه ها به روی زمين.... پايان تلاطم،پايان غمگين! و من رنج می کشيدم... ريه هايم ترسان لذت زندگی را می
بلعيدند و حقيقتی درون رگ هايم جاری بود که با هر تپش قلبم را سنگين می کرد، لذت و حقيقت و زندگی وترس و
درد... راحتم نمی گذارند! واژه ها به زودی معدوم می شدند!
رهگذر آمد، دفتری افتاده بود، در کنار
کوچه ی تاريک دفتری سپيد، رهگذر دفتر را گشود، رهگذر شاعر بود، قلم داشت، جيب هايش پر غزل بود، سپيدی دفتر را شکافت، غزل را ميان اين سپيدی نشاند، غزل،غزلی عاشقانه بود، سرنوشت سپيد دفتر را ناخواسته
به سياهی کشاند، رهگذر رفت و گذشت، لحظه ها رفت و گذشت، سال ها رفت و گذشت، و رهگذری ديگر! دفتر را گشود، ورق ها اول سپيد،بعد ها سياه و
کنون خونين! رحمش نيامد، غزل نوشت، رفت و گذشت، وديگرکسی آن دفتر را نديد! سال ها رفت و گذشت، و هرگز رهگذری،شاعری،عاشقی،هرگز
کسي ندانست که اين دفتر سپيد خط خطی قلب خونمرده ی من است!
|
About
من شاعر نیستم! Archivesمرداد 1390بهمن 1388 آبان 1388 تیر 1388 بهمن 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 Links
گلی سرخ |